دیدار

امروز اولین باری بود که بعد از 5 سال دیدمت........چقدر تغییر.....اون لباس های گل داره خوش بویت را هنوز یادمه. .یادمه.........که هر روز صبح بعد از نماز با دست های لطیف و بی جانت دست بر سرم می کشیدی  و من را......از آن همه  کابوس ، ترس نجات میدادی ..........مادر بزرگ  دیوار های گلی خانه ات  تمام زیبایی  های جهان را در خودش جمع کرده . هر بار........ هر بار یادت می کنم دیوونه وار از کرده های خودم اشک می ریزم ........... چقدر لباس سفید بهت میاد و این خانه ی زیبا برازنده ات است.یادمه .......که هر بار  صدات می کردم آرام و با لبخندی پر معنا جوابم را می دادی من از این همه محبت در پوست خود نمی گنجیدم.........خوشحالم که دوباره دیدمت و من به جای شادی تنها اشک میریزم.........و تا آن روزی که خود را در کنارت نیابم منتظر خواهم ماند

 

 

  
نویسنده : اسماعیل ملکان ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
تگ ها :