|
در حالی که با چشمانی باز...
به ناکجا آباد وجودم قدم می گذارم...
و تنها با به یاد آوردنت...
از گمگشته های وجودم می گذرم و ...
به روشنایی هایی که در طول زندگانیم می بینم و از یاد می برم می رسم ...
و این رو از گذشته به خاطر دارم ...
که بی تو و بدون مهربانی هایت ...
احساس گناه و پوچی ریشه ی امیدم را نابود خواهد کرد ...
و من ...
و من تنها با یک امید زنده ام و زندگانیم را ادامه می دهم ...
با من بمان ...
|